تبليغاتX
Daisypath Next Aniversary Ticker Lilypie Expecting a baby Ticker ميوه دل مامان و بابا
اينجا باغيه كه در اون به ثمر رسيدن ميوه زندگيمونو مي بينيم.

محمد نازم گل پسرم ۵ ماهگیت مبارک.

امروز درست ۵ ماه تمومه که اومدی تو زندگیمون و شور و هیجان متفاوتی رو در زندگی من و بابا ایجاد کردی از خوشحالی درباره حرکات جدیدت گرفته تا بحث ها و جدل هایی که سر کی غذا شروع کردنت( اصرار من که زود تر شروع کنیم و بابا که میگه از ۶ ماهگی) و خیلی کارهای دیگه تو . حساسیت هردومون نسبت به تو  و رشدت خیلی زیاده.

دو هفته ای میشه که دیگه غریبی نمیکنی و بغل همه میری از روزی که بردمت اداره تا همکارام ببیننت متوجه شدم چون بغل همشون رفتی و براشون خندیدی.

 سه هفته ای میشه که  سینه خیز به سمت اشیا میری به این ترتیب که ساعد چپتو میذاری زیرت و با دست راست خودتو میکشی جلو. خیلی این حرکاتت جالبه خصوصا وقتی کنترل تلویزیونو ببینی این کار هارو به سرعت انجام می دی(آخه خیلی دوسش داری ولی ما نمیذاریم بهش دست بزنی چون می خوای بکنیش تو دهنت) ولی اسباب بازیهای دیگرو که قابل شستشو هست رو میذاریم جلو و تو به سمتشون میری.

حرف زدنات و آغو کردنت خیلی کم شده و محدود شده به آووو  اوووو آآآ با یک حالت آه کشیدن که دل ادم کباب میشه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/11/07ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط مامان ني ني | 
امروز سالروز شنیدن بهترین خبر زندگیمونه.خبر وجود تو عزیزم.بعد از ظهر بود من و بابا برا دادن آزمایش رفتیم به آزمایشگاه نزدیک خونه. تو راه می گفتیم کاش جواب آز و زود بدن. وقتی از متصدی پرسیدیم کی جواب حاضر میشه گفت یک ساعت دیگه. ما دل تو دلمون نبود ورفتیم یه نیم ساعتی دور زدیم و دوباره اومدیم تو آزمایشگاه منتظر نشستیم.بابا می گفت من جوابو می گیرم که اگه منفی بود ناراحت نشی من هم می گفتم نه خودم جوابو می بینم تا اینکه منشی صدامون کرد و  با گفتن "مبارکه "خیال هردومونو راحت کرد. ما هم خوشحال از اینکه داریم مامان و بابای تو شیطون بلا میشیم رفتیم دو تا جعبه شیرینی گرفتیم و بردیم خونه بابابزرگا.
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/21ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط مامان ني ني | 
عزیزم ۴ ماهگیت مبارک
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/07ساعت 4:41 بعد از ظهر  توسط مامان ني ني | 
پسر کوچولوی نازم سه ماهگیت مبارک.

الان سه ماهه که اومدی و به زندگی ما شادی و هیجان آوردی.این ماهی که گذشت تو کارای جالبی یاد گرفتی مث بلند خندیدن و ذوق کردن غریبی کردن وقتی صورت افرادی غیر از من و باباتو ببینی(البته این )حالتو از یک ماه و نیم داشتی). داری کم کم به دستهات هم توجه می کنی و می ذاریشون روی هم نزدیک دهنت و با چشمات که خیلی در این حالت جالب می شن بهشون نگاه می کنی.

برگشتن از پشت به شکم که در این موارد دست و پا زدنت وقتی روی شکم هستی و تلاشت برای به جلو رفتن دیدنیه.همه می گن زود می خواد راه بیفته و شیطونی کنه .آره عزیزم؟ باشه ما هم می خوایم شیطونیتاتو ببینیم.

دیروز عید قربان بود و روز تولد تو ۷ ام ماه آذر.ما با هم دیروز رفتیم دیدن یه نی نی ۵ روزه به اسم فاطمه که بعد سالها خدا به بابا و مامانش هدیه داده بود. اونا از دیدنت خوشحال شدند و گفتند یعنی نی نی ما هم اینقدر بزرگ می شه؟!خه نی نی شون خیلی خیلی کوچولو بود. ما هم گفتیم ؟آره چشم به هم بذارین بزرگ می شن.

منم یاد روزای اول تو افتادم که خیلی کوچولو بودی و با احتیاط زیاد بغلت می کردیم و مواظب گردنت بودیم. ولی حالا ماشالله راحت بغلت می کنیم و گردنت رو هم خیلی خوب می گیری .

خیلی دوست داریم و هر روز بارها و بارها خدارو شکرگزار هستیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/09/08ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط مامان ني ني | 
بابا این عکستو خیلی دوست داره.گذاشته رو دسکتاپ کامپیوتر

۰۰۰

خوابای خوب ببینی عزیزم

۰۰۰

قربون اون نگاه متعجبت برم

 

۰۰۰

انگشتات خیلی خوشمزن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/04ساعت 9:57 قبل از ظهر  توسط مامان ني ني | 

محمدم دوماهگیت مبارک باشه .

هرچی که میگذره پوستت روشن تر میشه و صورتت شکل مشخص تری بخودش میگیره .  همه روزای اول می گفتن به هر دوی ما رفتی ولی با بزرگ شدنت بیشتر شبیه بابا شدی.   ولی حالتها و حرکاتت  بعضیهاش عین من و بعضیهاش عین بابات.

 عزیز دلم  باید این پستو دیروز که ۷ آبان بود میگذاشتم ولی دیروز تو  یکی از مراحل مهم زندگیت رو پشت سر گذاشتی که زدن واکسن بود و من اصلا فرصت نکردم تا به وبت سر بزنم،  واکسن سه گانه خیلی درد ناک بود جاش  هم هنوز یه کم روی ران پای راستت مشخصه تمام دیروز مشغول تسکین دردت بودیم. خونه مامان بزرگ اول با کمپرس سرد و قطره استامینوفن آروم شدی ولی ظهر یکدفعه با گریه شدیدی از خواب بیدار شدی و جای واکسن روی پای راستت قرمز و متورم شده بود که اصلا آروم نمی شدی با دادن قطره  بیحال شدی و دوباره خوابیدی. از عصرش هم تب کردی  اما دیشب  اصلا شب خوبی نبود چون وقتی اثر قطره استامینوفن از بین میرفت باز بدنت داغ می شد. تبت  نگذاشت بابا تا صبح بخوابه چون دمای بدنت رو مرتب چک می کرد. خداروشکر الان خوبی و توی بغلم خوابیدی.

 پسر نازم این روزها گاهی  آب دهانت میریزه میگن مقدمه دندون در آوردن هست  و داره لثه هات محکم می شه. وقتی دراز کشیدی گردنت رو هم به اطراف می چرخونی و اگه از کنارت دور بشیم با نگاهت ما رو تعقیب می کنی.

تعداد دفعاتی که در طول روز بهمون میخندی و باهامون آغووو اوووو می کنی و دلمون رو آب میکنی زیاد شده ، شیطون شدی و وقتی تو بغلمون هستی سرتو اینور انور می زنی که اگه مواظب نباشیم سرو صورتت رو به ما میزنی که دردت میگیره و گریه می کنی.

یه بار وقتی داشتی گریه می کردی و شیر می خواستی تا اومدی شیر بخوری صدات از حالت گریه  و حرص زدن برای شیر خوردن خیلی جالب بود طوریکه من و بابا زدیم زیر خنده هنوز هر وقت یادمون می فته خندمون می گیره.

دیشب بابا تمام عکسها و فیلمهایی که تا حالا ازت گرفتیم رو دسته بندی کرد و روی دی وی دی  رایت کرد .

عزیزم ما تو رو در 35 روزگی بردیم برا ختنه کردن روزی بود که هر دوی ما واقعا ناراحت بودیم و اصلا تحمل دیدن درد داشتن تو رو نداشتیم . همین که از مطب بیرون اومدیم و اثر داروی بی حسی تمام شد توی فاصله ای که بابا رفت داروهاتو و استامینوفنو از داروخونه بگیره و بیاد ما دو تایی توی ماشین گریه می کردیم. من از دیدن ناله کردن و گریه کردنت و اینکه از درد شیر نمی خوردی گریه می کردم. ولی خداروشکر در طول یک هفته  خوب شدی.

دوستت دارم گل خوشبوی من

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/08ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط مامان ني ني | 
محمدم عمرم عزیز دلم امروز یک ماهه شدی. یک ماه از روزی که خداوند تو رو به ما امانت داد گذشته و تو  قشنگم کم کم داری لبخند زدن رو یاد می گیری و با حرف زدن  صمیمانه باهات یه تبسمی می کنی و موقع شعر خوندن برات  مسیر حرکت سر منو دنبال می کنی. دو هفته اول بعد از عمل که من خسته و بیخواب بودم یه کم سخت گذشت ولی وقتی خودم بهتر شدم و وضعیت خواب و بیداریت و شیر خوردنت دستم اومد اوضاع بهتر شد.

 نوع و آهنگ گریه هات با همدیگه فرق می کنه:  -بیشتر گریه هات از روی گرسنگیه یا وقت تعویض پوشکته. -گریه های اعتراضیتو  بابا خیلی دوست داره  مواقعی که  شیر خوردنت یه دفه بدون خواست تو قطع بشه یا تو بغلی یه دفه بذاریمت زمین( میگه پسرم نمی ذاره حقش پایمال بشه) -گریه هات مواقعی که دلت درد می کنه و دل مامان و بابا رو آتیش می زنه.

عزیزم وقتی خوابی اونقدر ناز و معصومی که فقط دلمون می خواد ساعتها  نگات کنیم و به همدیگه می گیم یعنی تونستیم شرایط امن و آرامی برای پسر کوچولوی بیگناهمون فراهم کنیم.

خیلی دوست داریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/07ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط مامان ني ني | 
عزیزم اگه فرصت بدی به مامان می یام و از روز تولدت می نویسم و عکسای بیشتری می ذارم.

خیلی خیلی دوست داریم.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/13ساعت 0:34 قبل از ظهر  توسط مامان ني ني | 
عزیز دلم محمدم گلم ساعت ۸ صبح شنبه ۷ شهریور به دنیا اومدی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/13ساعت 0:31 قبل از ظهر  توسط مامان ني ني | 
عزیز دلم نفسم عمرم داری میایی تو بغل مامان و بابا

دکتر امروز سونو کرد و گفت همه چیز نرماله و بچه درشته. الهی قربونت برم و با اینکه قبلا گفته بود زودتر از دهم نمی یای خودش تاریخ زایمان رو گذاشت ۷ شهریور شنبه. می بینم پسر گلم از الان داری به نفع بابا کار می کنی آخه ۷ شهریور سالگرد ازدواج ماست. حالا دیگه هر سال جشن تولدت با سالگرد ازدواج مامان و بابا یکی می شه.

از یک طرف خوشحالم که به زودی می بینمت و از یک طرف دلم برای لحظه لحظه این دوران تنگ خواهد شد برای اون لحظه ای که اولین حرکتت رو احساس کردم. برای اون لحظه ای که در فیلم سونوگرافی دیدمت و از شوق اشک ریختم و برای اون لحظه هایی که از نگرانی اینکه چرا حرکاتت کم شده گریان به بابا زنگ می زدم و می رفتیم دکتر برای کنترل صدای قلبت و بعد در راه برگشت فقط خدا رو شکر می کردیم که صحیح و سالمی. برای لحظاتی که بابا دستشو می ذاشت روی دلم تا تکون های موجی تو رو حس کنه و بعد با ذوق با هم می خندیدیم و می گفتیم تکون خورد تکون خورد داره تکون می خوره... و هزاران لحظه زیبای دیگه.

عزیز دلم الان که دارم این مطالب رو می نویسم سه شنبه عصر ۳ شهریور هست و تو سه روز کامل دیگه در دل من هستی و بعدش از یک جای امن و دنج و کوچیک و گرم به یک دنیای بزرگ و پر هیاهو قدم می ذاری و ما بهت قول می دیم  و همه تلاشمون رو می کنیم تا این دنیا هم به نظرت امن و گرم و راحت بیاد.

خیلی دوست داریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 6:47 بعد از ظهر  توسط مامان ني ني | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در اينجا لحظه ها و ثانيه هايي كه ني ني تو دل مامانه تا وقتي كه به ثمر برسه ثبت مي شه تا يادگاري باشه برايش. غنچه ما قراره شهريور 88 شكوفا بشه و با عطرش رنگ و بويي تازه و بهاري به باغ زندگي ما ببخشه. اميدواريم بتونيم ازش خوب نگهداري كنيم. من و باباي ني ني شهريور 86 پيمان يه زندگي آروم و شادو بستيم و حالا هم منتظر وجود يك گليم تا به اون طراوت تازه اي بده.

نوشته های پیشین
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
پیوندها
روميناي عزيز
باران جون
علی جون
تربچه نقلی
نرگس جون
سلمان جون
هلیا جون
نیلیاجون
بازیهای کودکانه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM