![]() |
![]() |
|
| اينجا باغيه كه در اون به ثمر رسيدن ميوه زندگيمونو مي بينيم. |
|
واكسن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1389/12/07ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط مامان ني ني |
|
|
امروز جشن تولد يك سالگيت رو گرفتيم.تو تولدت هيچ نيني يا بچه اي نبود. سعي كردم تم تولدت رو زنبوري كنم . بادكنكاي زرد و مشكي و شكل زنبورهايي كه اينور انور چسبونديم و كيك زنبوري.البته يه لباس راه راه زرد و مشكي كه تو اينقدر ازش ترسيدي كه اصلا نگذاشتي تنت كنيم.يه حالت خزي داشت كه ازش مي ترسيدي.مجبور شدم يه بلوز زرد بهت بپوشونم.بابابزرگا مامان بزرگا عموها و دايي ها و خاله و عمه ات بودند به علاوه خانواده خاله بابا.همه زحمت كشيده بودن و كادوهاي خيلي خوبي برات گذاشته بودن دستشون درد نكنه.البته يه كم بد اخلاقي كردي و همش مي خواستي بغل من باشي. ولي خيلي خوش گذشت.الان ۴ تا دندون خوشگل داري دو تا پايين و دو تا بالا.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1389/07/23ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط مامان ني ني |
|
|
تولدت مبارك عزيزم. هر چند جشن تولدت رو گذاشتم بعد ماه رمضان بگيرم ولي امسال خيلي جالب شد كه سالروز تولد قمريت يعني ۸ رمضان مشهد بوديم سه نفري. باباي مهربونت يه سفر به مشهد جور كرد تا بعد يكسال تو خونه موندن من يه تنوعي شده باشه.سه روزه رفتيم و برگشتيم. تو هم پسر خوبي بودي و تو هواپيما خوابيدي. اونجا هم برديمت زيارت و بعد هم توي صحن زيرزمين گذاشتيم حسابي بدوي و شيطوني كني. همه دوست داشتن دويدن و راه رفتنت رو ببينن. خيلي ناز راه ميري و مي دويي مي رفتي مهراي مردم كه داشتن نماز مي خوندن رو بر مي داشتي. خلاصه خيلي خوش گذشت هرچند شب آخر سفر از دست سوپ هاي چرب رستوران اسهال گرفتي ولي تا برگشتيم زود خوب شدي.
عزيز دلم الان يه هفته است كه روزا مي ذارمت پيش مامان بزرگ و مي رم سركار.مي دوني كه روز اول برا هر دومون خيلي سخت گذشت. مامان بزرگ خيلي دوست داره و روزاي اول همش مي رفتي بغلش تا يه جورايي بي قراري هات رو تو آغوش اون كمتر كني. دايي علي رو هم خيلي دوست داري و كم كم با هم دارين انس مي گيرين. راحت راه مي ري و از اين پيشرفتت خيلي خوشحالي به همه جا سرك مي كشي.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1389/06/07ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط مامان ني ني |
|
|
پسر عزیزم یازده ماهگیت مبارک.
پسر نازم تازگی ها دستت رو از کنار دیوار و یا مبل رها می کنی و راه می ری. حتی خودمون هم رات می بریم و دست هاتو رها می کنیم چند قدم راه می ری. دو هفته ای هست که قدم هات از یکی دو تا بیشتر شده و دیگه تبدیل به راه رفتن شده. عزیز دلم تو دیگه راه افتادی و حالا هم داری تمرین می کنی که از حالت نشسته بلند شی و راه بری. خیلی جالبه دستات رو می یاری بالا و بدنت رو می کشی ولی هنوز نمی تونی کاملا خودتو بلند کنی. با یک روسری خودت باهامون دالی بازی می کنی. با اون دستای کوچولو و نازت دو طرف روسری رو می گیری و می ندازیش رو سرت و بعد می یاریش پایین و جیغ می زنی. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1389/05/07ساعت 11:25 بعد از ظهر توسط مامان ني ني |
|
|
محمدم گل خوشبوی من میوه دل من
ده ماه تمومه که داری تلاش می کنی این دنیایی رو که ما تو رو به اون دعوت کردیم رو بشناسی و برای این کار هر روز مهارت تازه ای را یاد می گیری. جدیدا جرات پیدا کردی و دستات رو از مبل و یا دیوار چتد ثانیه ای رها می کنی و و یکی دو قدم هم بر می داری.داری کم کم آماده میشی برا راه رفتن. تو این مدت دو تا دندون پایینت در اومدن و داری بالا سمت راست یه دندون نیش در می یاری.نمیدونم چرا اول دو تا بالایی در نیومدن. به هر حال عزیزم حتی گاز گرفتن های شیرینت که مث نیش یه پشه کوچولویه دوست داشتنیه. گاهی دنبال جایی می گردی که گازش بگیری منم انگشتمو می یارم چقد ناز سعی می کنی و فشار می دی ولی عزیزم اصلا درد نداره راحت باش. موقع دد رفتن دم در تو راه پله ها جنان جیغای بنفشی از ذوق می کشی که من میگم الان همسایه ها میان بیرون ببینن این شازده پسر ما داره می ره دد. همچین جیغ می کشی که هر کی ندونه فکر می کنه ما تو رو تو خونه زندانی کردیم. روزی دو بار حداقل می ریم با هم بیرون یه بار صبح ها خودم میبرمت و یه بار هم عصر با بابا می ریم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1389/04/07ساعت 7:33 بعد از ظهر توسط مامان ني ني |
|
|
امروز دوم تیر ماه هست و روز تولدبابا و 3 روز دیگه هم تولد حضرت علی و روز پدر.
امسال اولین سالی که روز پدر برای بابا به معنای واقعی روز پدر هست و معلومه که خیلی خوشحالیم همیشه خدا رو به خاطر وجود تو نازنین تو زندگی شکر گزاریم. مهربانترینم، عاشقترینم، فداکارترینم چه بعنوان پدر چه همسر تو بهترینی تو بی نظیری. من نمی دونم چه کار نیکی تو زندگیم انجام دادم که خداوند همسر مهربونم رو سر راهم گذاشت. پسر نازم تو صاحب آرامش دنیایی و بازوانی که ترا در آغوش گرفته این آرامش را خدا به تو هدیه داده پس خوشحال و شاکر باش
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1389/04/02ساعت 7:36 بعد از ظهر توسط مامان ني ني |
|
|
پسر دندون مروارید من بالاخره در ۹ ماه و ۱۰ روزگی صاحب یه دندون خوشگل و تیز شده پایین سمت چپ و کناریش هم کم کم در حال جوونه زدن هست.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1389/03/17ساعت 8:25 بعد از ظهر توسط مامان ني ني |
|
|
بهترین هدیه ای که امسال به مناسبت روز مادر گرفتم تو عزیزدلم هستی.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1389/03/13ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط مامان ني ني |
|
|
امروز روزی که با اندازه تمام مدتی که توی دلم بودی توی دنیا زندگی کردی و دنیای ما رو هم شیرین تر و زیباتر کردی.
الان دیگه می تونی بلند شی و وایسی البته به کمک مبل و میز و هر چیزی که از خودت مرتفع تر باشه و راه بری از یک سر اتاق می گیری به مبل و بلند میشی و راه میری و ادامه می دی و میز عسلی ها رو هم پشت سر می ذاری و می رسی به اونور اتاق. مبلها حالت ال چیده شده و تو این مسیر رو در روز چند بار می ری. در آشپزخونه هم می گیری به دسته فر و بلند می شی و سعی می کنی اون پیچ های گاز رو بچرخونی ؟آخه دیدی که ما اونها رو باز و بسته می کنیم. داری کم کم روروئکت رو وقتی بیرونش هستی هل می دی و راه می بری. داری کم کم یه حرف هایی که برای ما نامفهوم هست رو می گی مثل بووووو وَه دَدَدَدَ باووووووو و واژه های دیگه .دَدَ دَدَ دَدَ دَدَ رو بیشتر وقتی که داری با یه قاشقی چیزی یا دست خودت رو میز وسط پذیرایی می زنی می گی. دایی و عمو کوچکت هم یاد گرفتنو دستتو می گیرن می زنن رو میز و بهت می گن بگو: دَدَ دَدَ دَدَ . یکی از وسایلی که خیلی علاقه مفرط بهش نشون می دی قاشق هستش.ولی چون وقتی دستته و می کنی تو دهنت ممکنه بخوری زمین برات خطرناکه ما کمتر بهت می دیم. داخل کابینتای آشپزخونه و داخل یخچال رو خیلی دوست داری اینجاها از رویاهای زیبای تو هستند. کابینت زیر ظرفشوییو برات باز می کنم که با قابلمه ها و سبد ها بازی کنی ولی داره برات عادی میشه و تا من در کابینت حبوبات را باز می کنم مث برق خودتو می رسونی. می خوام اونجا رو برات امن کنم تا بتونی اونجا رو هم ببینی می خوام ظرفای شیشه های رو بردارم و قوطی های پلاستکی و فلزی سبک رو بذارم تا طوریت نشه. در یخچال رو هم برات باز می کنم تا وقتی که صداش در می یاد و دماش می یاد پایین دیگه به زور می کشونمت بیرون و درشو می بندم. اونجا هم با بطری های تو در یخچال اونقدر کلنجار می ری که آخرش تونستی بطری عرق نعنا رو دربیاری و با خوشحالی نشستی رو زمین و درشو گذاشتی تو دهنت. دیگه اینکه خیلی ددیی شدی و دوست داری بری بیرون . توی راه پله ها از ذوقت جیغای بنفش می کشی. و توی خونه هم تا لباس خودتو پوشیدی دیگه به ما امون نمی دی که ما هم آماده بشیم اونقدر اووو اووو های بلند بلند مثل نق زدن می گی تا ببریمت بیرون. خیلی کارات دیدنی و جالبه دیگه نمیدونم چی بگم. هنوز باهات بای بای کردن و دس دسی رو کار می کنیم و تو هم ما رو نا امید نمی کنی و فقط با تکون دادن و بالا و پایین بردن دستای نرم و کوچولوت ما رو خوشحال می کنی. بوس بوس هزارتا بوس برای تو نازنینم |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1389/03/07ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط مامان ني ني |
|
|
ناز پسرم قند عسلم وروجکم امروز ۸ ماه رو تموم کردی و حدود دو ماهه که داری غذای کمکی می خوری. همه چیز هم دوست داری خوب غذا می خوری ولی هنوز از دندون خبری نیست با اینکه آب دهنت هنوز می ره ولی تو با خنده های نازت فقط لثه هاتو بهمون نشون می دی. این روزا گاهی اوقات حدود ساعت ۱۱-۱۰ صبح می برمت بیرون توی فضای سبز روبروی خونمون تا یه کم آفتاب بخوری چون به رشد دندون و استخوانهات کمک می کنه. پات که به چمن ها میرسه خیلی دوست داری و پابازی می کنی و تند تند پاهاتو می کشی روی چمنا چون همیشه روی فرش و موکت راه رفتی روی چمنها یه حس خوب و شیطنت آمیزی پیدا می کنی و برات خیلی جالبه. چند تا چمنو می کنم می دم دستت تا ببینی چیه چند ثانیه اول خوب نگاش می کنی و بررسیش می کنی و بعد در یک چشم به هم زدن می خوای بذاری دهنت که من نمیذارم. برگهای درختا رو هم خیلی دوست داری همیشه یکی می کنم می دم دستت یا بلندت می کنم تا دستت برسه و خودت لمسشون کنی. گنجشکها و کلاغها رو هم به عنوان توتو بهت معرفی کردم که اونقدر تند و سریع حرکت و پرواز می کنن که بعضی وقتا با نگاهت دیگه بهشون نمیرسی. خیلی گلی عزیزم. گاهی اوقات هم عصرا می برمت بیرون که بچه های بیشتری اومده باشن پارک برای بازی و می یان سراغت نازت می کنن. تو هم کم کم داری ناز کردن رو یاد می گیری البته فعلا دستتو می بری طرف چشماشون یا دهنشون.دس دسی رو هم باهات کار می کنم و داری یاد میگیری.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1389/02/07ساعت 2:39 بعد از ظهر توسط مامان ني ني |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در اينجا لحظه ها و ثانيه هايي كه ني ني تو دل مامانه تا وقتي كه به ثمر برسه ثبت مي شه تا يادگاري باشه برايش. غنچه ما قراره شهريور 88 شكوفا بشه و با عطرش رنگ و بويي تازه و بهاري به باغ زندگي ما ببخشه. اميدواريم بتونيم ازش خوب نگهداري كنيم. من و باباي ني ني شهريور 86 پيمان يه زندگي آروم و شادو بستيم و حالا هم منتظر وجود يك گليم تا به اون طراوت تازه اي بده.
|
| پیوندهای روزانه |
|
منحنی قد محمد منحنی وزن محمد آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
روميناي عزيز باران جون علی جون تربچه نقلی نرگس جون سلمان جون هلیا جون نیلیاجون بازیهای کودکانه خوشبختي با تو |
|
RSS
|